نیلوفر آبی
دلم می خواست بدانم آنانکه زمان را به بازی می گیرند آنانکه غرق در روزمرگی ها جوانی را به سخره می گیرند آنانکه نه امروز دیروزشان را به محاکمه نشسته اند که فردایشان چه خواهد شد چه می کنند اگر روزی زمان اعراض نماید و آسمان حکم به بیداری شب دهد تکلیف آلاله ها چه خواهد شد اگر آن روز هیچ انابتی اجابت نشود و زمان به سکون الحاح ورزد بهای این تضریب چیست؟ (متین.ر) دو سه شب پیش که پر بودم از هق هق اشک جامی از تنهایی پر ز اندوه زمان بی درنگ نوشیدم دو سه لحظه شاید غرق تنهایی خود در سکوتی ممتد و سکون ساعت بردم از یاد دل آشوبی خویش اندکی بعد صدایی آمد لحظه ها را دریاب لحظه ها یک رنگند گاه کم نور، گاه پر نور و زمان در گذر است خواه با تو، خواه بی تو برخیز! لحظه ها را دریاب (متین.ر) ما همیشه ... بشمریم ستاره ها رو مثل انتهای نورن بیکران و بیشمارن مثل ردپای دیروز خاطرات موندگارن یادمون نره ستاره یه نشونست، توی جاده جاده دلواپسی ها که ما رو اینجا کشونده توی لحظه های تردید وقتی روحت تیره میشه یه ستاره توی ذهنت مرهم سیاهی میشه ولی وقتی شب تموم شه آسمون دریای نور شه این تویی که می درخشی توی ظلمت زمونه مرهم سیاهی میشی (متین.ر)
دو سه روزی بیش نخواهم بود در این سرا تا توانید مرا آب دهید تشنگی در راه است و سرابی که کمین کرده در این راه دراز توشه ای می خواهم تا طلوعی به غروبی گذرانم هر چه مقدور شود، روشنایی بخشید تا غروبم به طلوعی شود آمیخته زین توشه نور دلتان روشن باد (متین.ر) الهی! برآنم که دست در دست روزگارت دستی به روی روزهایم کشم، باشد که سبز شوند. نگاه کن... بشنو... و دل صاف کن ببین شکوه روزها گذر بی وقفه روزگاران بشنو موسیقی باران به هم آوازی رود پس بیاموز همه معنای وجود و به دور از هر بند دل به آثار حضورش بسپار (متین.ر) سلام دوست عزیز،چه خبر؟ حالت چطوره؟یه چند وقتی نبودی دلم برات تنگ شده بود، خودت خوب می دونی نباشی می میرم، نه من، اونقدر نازنینی که هیچ کسی رو ندیدم بدون تو صبحش رو شب کرده باشه. هر بار که مایوس شدم یا هر بار که خواستم بزنم به سیم آخر و ... تو بودی که نشستی کنارم و دوباره زندگیم رو رنگی کردی، دور دست رو بهم نشون دادی، زدی رو شونم و گفتی تا من رو داری غم نداری. دیشب دلم گرفته بود، گفتم چه کنم از این حال در بیام دیدم بهترین راه اینه که برم در خونه آرزو رو بزنم یه گپی با هم بزنیم و یه دیداری هم تازه کنیم. این بود که دوباره دیدمت، بازم مثل همیشه دور و بر خونه آرزو، انگار می دونستی میام سراغت. گاهی لحظه ها پر میشن از حرف های نگفته، فکرهای نهفته و حس های خفته. گاهی زندگی برات یه شعر میشه که هر جور به قافیه هاش نگاه می کنی همه یکی هستند و نمی تونی با اونها بازی کنی تا مثنوی زیبایی رو بسازی. بعضی وقت ها دلت می خواد یه جعبه مداد رنگی داشتی تا خاطرات آبی زندگی رو پر رنگ تر کنی، به یادگارهای سبزش رنگ ثبات بزنی. ای کاش، ای کاش می گی که ایمای دلت رو بتونی برای همه بازی کنی. فریاد بزنی و بگی اگه چشمهات مثل پاییز می بارن، دلت بهاریه. اگه روزگارت حکایت برگ های زرد پاییزه، چشمت رو به روی شکوفه های بهاری نبستی. تو یه تصویری وسط پرده ای که هر روز اسطوره جدیدی رو رقم می زنه. تصویر یه نقاش که کسی رنگش نکرده، چه قدر خوبه که می تونی امیدوار باشی تا اون لحظه از راه برسه و یه رنگ ناب روی عکست تو پرده زمونه فقط و فقط مال خودت بشه./متین
براستی

صداهای بلند رو می شنویم،
پر رنگ ها رو می بینیم،
سخت ها رو میخواهیم،
غافل از اینکه خوبترین ها ...
بی رنگ می آیند،
آسان می آیند،
و بی صدا می روند.


آبی و زردش هم آغوش باد همراه دشت هایت به پایکوبی خرم ترین لحظه های این دوران برخیزند.
باشد که سینه به سینه آفتاب گرمای حضورت را بیشتر از پیش بر تن کنم.
گذشت، سالی دگر هم سوار بر موج ها سبک تر از نسیم رفت تا سلام ما را به فردا، به خورشید برساند.
فصلی دگر ورق خورد، فرصتی دگر ...
رویش جوانه ای ناگزیر از چرخش روزگار سهم من از صفحه ای جدید در دفتر زندگی است.
درس دیگری را می خوانم و باز هم زندگی را مشق می کنم.
در التهاب رسیدن می سوزم. قطره قطره می چکم و می آموزم که عشق آبی تر است و انتظار سرخ تر.
(متین.ر)


????? ????

